فريدون بن احمد سپهسالار
305
زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى )
جان و دلم ساكنست زانكه دل و جانم اوست * قافلهام ايمنست قافلهسالارم اوست بر مثل گلستان رنگرزم خنب اوست * بر مثل آفتاب تيغ گهر دارم اوست خانهء چشمم چرا سجدهگه خلق شد * زانكه بروز و به شب بر در و ديوارم اوست بر رخ هر كس كه نيست داغ غلامى او * گر پدر من بود دشمن و اغيارم اوست دست بدست جزو مىنسپارد دلم * زانكه طبيب غم اين دل بيمارم اوست اى تو كه مفلس شدى سنك بدل برزدى * صله ز من خواه از آنك مخزن انبارم اوست شاه مرا خوانده است چون نروم پيش شاه * منكر او چون شوم چون همه اقرارم اوست گفت خمش ، چند لاف ، نه تو و نه گفت تو * من چه كنم اى عزيز گفتن بسيارم اوست